مند بالفتح،يعنى خداوند با كلمۀ ديگر تركيب كنند،و تنها مستعمل نشده چون مستمند و دردمند و روزىمند و آزمند و آهمند،و در فرهنگ گفته نوعى است از عنبر سياه و گران. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1352) 
بر وزن قند به معنى صاحب و خداوند باشد و بيشتر در آخر كلمات آيد همچو دولتمند يعنى صاحب دولت و ارجمند يعنى صاحب و خداوند قدر و قيمت و حاجتمند و دردمند هم از اين قبيل است به معنى صاحب درد و غمناك و نام نوعى از عنبر هم هست و آن سياه و سنگين و گران مىباشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص872) 
- [بفتح ميم و سكون نون] لفظى باشد كه دلالت برداشتن مىكند چون حاجتمند و نيازمند. [2] مثالش استاد رودكى گويد: بيت ترا بداد خدا اين جهان و نيكو داد بزرگ كرد تر از آنكه هست روزىمند اما مستمند از اين جمله نيست بواسطۀ اينكه مند مستمند جزو كلمه است. اين عبارت حسين وفائيست اما چون مست بمعنى شكوه و گله آمده -- و پيشتر گذشت -- بخاطر اين ضعيف مىرسد كه مند مستمند جزو كلمه نباشد بلكه مستمند بمعنى صاحب گله و شكوه باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1308) 
با اول مفتوح يعنى خداوند چون با كلمه ديكر تركيب كنند افاده معنى صاحب كند مثل آرزومند و دانشمند و دردمند و امثال آن خاقانى كفته كرچه هنر اموزند اهل هدى از مندان مندان ز تو آموزند اسرار جهاندارى رودكى كفته تو را بداد خدا اين جهان و نيكو داد بزرك كرد ترا ز آنكه هست روزىمند و نام نوعى از عنبر سياه است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص684) 
[اسم][فارسی]نوعى از عنبر سياه و سنگين و گران. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[فارسی]از جملۀ حروفى است كه هميشه بآخر اسم ملحق مىگردد و معنى دارايى و خداوندى بآن مىدهد مانند ارجمند يعنى خداوند قدر و قيمت و حاجتمند يعنى صاحب حاجت و محتاج و دردمند يعنى داراى درد و خردمند يعنى داراى خرد و عقل. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3538) 
(پسوند) حرفى است كه به آخر اسم ملحق مىگردد و معنى دارايى و خداوندى به آن مىدهد، مانند ارجمند؛ يعنى خداوند قدر و قيمت. حاجتمند؛ يعنى صاحب حاجت و محتاج و دردمند؛ ¦¦معمولاً به آخر اسم معنى درآيد و تصاحب و مالكيت را مىرساند، مانند: آبرومند. آزمند. حاجتمند. سالمند. كارمند. مستمند. هوشمند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2826) 
(اسم) نام نوعى از عنبر كه سياه و سنگين و گران است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2827) 
صاحب و خداوند هر چيزى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص92) 